سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

شکوفا شدن استعدادتون

دیروز مامانی میخواست استعدادتونا شکوفا کنه اخه من عاشقتونممممممممممممم برا همین  چنتا قلم با رنگ روغن برداشتم و رفتیم خونه مامان بزررگ تا با هستی تو حیاط نقاشی کنید ولی چه نقاشی کشیدید همه بدنتونا رنگی کردید و من و عمه جون و مامان بزرگ کلی کار برامون اضافه شد بلاخره ستایتونا بردیم من و عمه حموم و کلی با صابون و کف شستیمتون و بعدشم کلی حمام را شتم تا رنگهای که چبیده بود به وان بره  وای که خیلی خیلی مامان خسته شد   ولی فدای سرتون همه یی خستگیا را تحمل میکنم برا اینکه لحظه یی شاد بودنتونا ببینم خدایا شکرت   بقیه در ادامه ...
8 تير 1391

اولین باری که چهارتایی رستوران رفتیم

چند شب پیش برای اولین بار چهارتایی رفتیم رستوران توت فرنگی اخه همیشه بابایی یکی از ارزوهاش این بود که بزرگ بشید باهم بریم بیرون غذا بخوریم ولی واییییییییییییییییییی از دست علی اقا وط رستوران حوض اب بود و علی اقا همش دستش را میخواست بکنه داخل اب و بعدشم که روی تختها نشتیم همش از اینطرف به اونطرف میرفتید و نمکدون و دستمال کاغذی را خالی کردید  وتوجه همه را به خودتون جلب کردیه بودید اخرشم فاطمه خورد به لبه تخت و از لبش کلی خون امد و بلاخره تونستیم فاطمه را با ماست سرگرم کنیم هرچند همه لباست ماستی شده بود  ولی علی اقا دست بردار نبود و میخواست بره سراغ اب بازی بلاخره شام را نصفه خوردیم و امدیم خونه
7 تير 1391

اولین سفر چهار تایی به خونه مامان جون

شب تولد امام علی بود که اولین سفر چهار تایی را رفتیم علی جون شما جلو نشستی و من فاطمه جون پشت علی زودی خوایبد ولی فاطمه بیدار بود و میخواست علی را بیدار کنه بعداز یکساعت بلاخره بیدارش کردی و علی هم امد پشت و پفوفیل خوردید باهم و بعد هم فاطمه لالا کرد و علی هم ول میزد تا بلاخره خواب رفت بلاخره کمیسخت بود و لی برا مسافرت 2ساعت نیمه خوب بود برگشتن هم نذاشتم بخوابید تا عصر برایهمین وقتی امدید تو ماشین خواب رفتید و تا اینجا لالا بودید البته فاطمه بیشترش رو دست من خوابید و برا همین کمی خسته شدم ولی خدارو هزار مرتبه شکر خدا امدادهای غیبیش را همیشه میفرسته ازت ممنونم خدا جونم از این همه لطفت
19 خرداد 1391

شیرین کاری علی و فاطمه

امروز علی و فاطمه جون با مامان کلی بازی کردید صبح ها فاطمه جون زودتر بیدار میشیو وقتی داداش علی بیدار شد اینقدر از خوشحالی علی علی میگی وبوس میکنی علی را و علی هم میگه اجیییییی اجییییی وقتی بهت میگم فاطمه مامان دوست داری میگی آیه   به علی میگم مامان چنتا دوست داری میگه ده تا ولی فاطمه میگه ده بهتون میگم کلاغ میگه علی میگه غا غا و فاطمه میگه آر آر  تازگیا مامان صندلیاتونا قایم کرده چون یادگرفتید هرجا دستون نمیرسه صندلیتونا ببرید و روش بایستید اب میگید بهبه میگید و خودتون با قاشق غذا میخورید هرچند نصفشومیریزید ولی بازم خیلی وارد شدید هندونه را با چنگال میخورید فاطمه الوچه خیلی دوست داره جفتتون عاشق زیتون و کاکائ...
13 خرداد 1391

بازیهای علی و فاطمه

همه میزها را بخاطر شما دوتا عشقهای مامان و بابا جمع کردیم و گذاشتیم زیر میز نهارخوری ولی علی اقا راه جدید کشف کردن و میرن روی میزها اون زیر و بعدشم میره روی میز نهار خوری وایییییییییییییی  و این کار را نشون فاطمه جونم داده وایییییییییییییییییییییییی دیروز اینقدر اوردمتون پایین باز رفتید اون بالا که اخرش پاهاتونا با دستمال بستم دستمال را باز کردی دیگه داشتم دیونه میشدم و سرم به شدت درد گرفته بود بابایی را صدا زدم اونم اخرش خسته شد و به این نتیجه رسیدیم که همه میزها را ببریم طبقه پایین فداتون بشم  که اینقدر عزیزید بقیه در ادامه         اینم از گاز گرفتنتون بهم دیگه ...
2 خرداد 1391

فاطمه و علی در یکسال و دوماهگی

اینجا دست علی زخم شده و مامان اونوبا باند بسته همشم میگه اوخه ومامان کلی بوسش میکنه خدارو شکر رابطتون باهم خوبه و فاطمه علی راصدا میزنه و علی هم میگه اجی و کلی همو میبوسید انشالله همیشه برای هم بهترین خواهر و برادر و برای مامان بابا بهترین فرزندان و برای خداوند بهترین بنده باشید امینننننننننننننننننن اینم فاطمه جونم ملقب به توپل و مظلوم  و عشق بابا ...
2 خرداد 1391

بازیهای علی و فاطمه و هستی

هستی جون دختر عمه علی و فاطمه جون هست 5 ماه از اونها بزرگتره و به علی و فاطمه میگه عمه و البته علی را یاد گرفته و میگه ما بعداز ظهرها اکثرا میریم خونه مامان بزرگ و شما کلی با هستی بازی میکنید البته گاهیم دعوا سر یکچیز و گاهیم گاز گرفتن که کار علی اقا هست ولی بزرگتر که بشید دوستای خوبی برای هم هستید تازه فاطمه جون عمو علی هم هست اونم 7 ماه از شماها بزرگتره بقیه در ادامه   ...
31 ارديبهشت 1391